خواجوی کرمانی
درد محبت، درمان ندارد راه مودت، پآیان ندارد
از جان شیرین ممکن بود صبر اما ز جانان امکان ندارد
آن را که در جان عشقی نباشد دل بر کن از وی کو جان ندارد
ذوق فقیران خاقان نیابد عیش گدآیان سلطان ندارد
ای دل ز دلبر پنهان چه داری دردی که جز او درمان ندارد
باید که هر کو بیمار باشد درد از طبیبان پنهان ندارد
در دین خواجو مؤمن نباشد هر کو به کفرش ایمان ندارد
در عالم وحدت
مرغ جان را هر دو عالم آشیانی بیش نیست حاصلم زین قرص زرین نیم نانی بیش نیست
از نعیم روضهی رضوان غرض دانی که چیست وصل جانان، ورنه جنت بوستانی بیش نیست
گفتم از خاک درش سر بر ندارم بندهوار باز میگویم سری بر آستانی بیش نیست
آنچنان در عالم وحدت نشان گم کردهام کز وجودم اینکه میبینی نشانی بیش نیست
چند گویم هر نفس کاهم ز گردون درگذشت کاسمان از آتش آهم دخانی بیش نیست
گفتمش چشمت به مستی خون جانم ریخت گفت گر چه خونخوارست آخر ناتوانی بیش نیست
گر به جان قانع شود در پایش افشانم روان کانچه در دستست حالی نیم جانی بیش نیست
یک زمان خواجو حضور دوستان فرصت شمار زانکه از دور زمان فرصت زمانی بیش نیست
این وبلاگ در راستای تعالی تعلیم و تربیت و معرفی های وب های مفید آموزشی می باشد.مستدعیست وب های مفید را به طرق زیر اطلاع رسانی فرمایید:بخش نظرات،ایمیل nimadaryan@gmail.com